پانزده ماهگی
آنیسای نازم نمی دونم چرا این روزها خنده و شادی از خونه امون رفته و بیماری عزیز و بستری مجددش در بیمارستان کل زندگی ما رو تحت تاثیر قرار داده .این روها خیلی درگیرم .هم درگیر کاری هم ذهنی . افسردگی خاله الهام بعد از بیماری عزیز و تصمیم خاله سولماز برای برگشتن به تهران فشار روحی منو بیشتر کرده و از طرفی سرماخوردگی شدید شما بعد از یه دوره سخت بیماری که قبلا برات نوشته ام . نمی دونم کی این روزا تموم میشه ولی خوشحالم که هستی و وقتی به تو نگاه می کنم با خودم میگم الی ولش کنه آنیسای نازت رو بچسب. قربونت برم که تند تند بغلم میکنی و وقتی کنترلم رو از دست می دم و از شدت فشار گریه ام میگره جلوم می ایستی و بغض میکنی .همه چی رو تحمل میکنم غیر از ...




